بامداد

درباره منه ! بامداد !

میلاد مسعود
نویسنده : بابا - ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

فردا میلاد با سعادت ماست. ماست نه ما! فهم داشته باشید.

ما سالی پر از موفقیت و البته همراه با غم و اندوه زیاد ولی مخفی رو گذوندیم.

علوم رایانه به تسخیر ما درومد و همچنین خود رایانه از دست بابایی آزاد وتسخیر شد. موبایل کل اهالی فامیل و محل، از دست صاحبانشان آزاد شدند و به دست پر فتوح ما تقریبا اکثرا پکیدن. تا اونجا که عمو پتی ما رو از دو فرسخی که میبینه موبایشو شده تو جوب ، قایم می کنه. هر چند بعدش با دو تا بوس آبدار ، تسلیم میشه و موبایل توسط ما به اسارت درمیاد. یه برنامه هم باید بچینم واسه این خاله ندایی. تا حالا موبایلش جون به در برده. عمو کو و خاله مری هم که از ترس ما کلا با نوکیا 3310 زندگی میگذرونن و فعلا از خیر ارتقا گوشی گذشتن. 

همچنین به چند زبان زنده دنیا مانند عربی و انگلیسی و ترکی مسلط شدیم و همشو میفهمیم. باور نمی کنید بیاید خدمتمون تا نشونتون بدم.

تازشم از تاریکی کمتر می ترسمو تعداد ماشینهای اسباب بازیمو به 60 عدد افزایش دادم. همچنین از بازیهای رایانه ای یاد گرفتم که خودم با خودم بجنگم. مخصوصا این بازی پاندای کونگوفار که نقش همه رو خودم بازی می کنم. ینی خودم با خودم می جنگم(خنده ام نداره) . فقط در این سال یاد نگرفتم دیگران رو بزنم، ینی از خودم دفاع کنم. چند تا بچه دور و برم هستن که هر چی بیشتر دوستشون میدارم اونا بیشتر منو میزنن. به بابایی گفتم که هیچوقت اونا رو نمیزنم . چون دوستامم. ولی میدونم که این چند تا بچه فهم و محبت رو به اندازه من نمیفهمن. امدوارم به آینده. چون اگر امسال اصلاح نشن دیگه زیاد دوست ندارم باهاشون دوست باشم.

دیگه اینکه شماره تلفن و آدرس های ضروری رو حفظم. همچنین تعداد زیادی آهنگ و ترانه حفظم که باهاشون بابایی رو بیچاره کردم. از بس تو ماشین مجبوره واسم همین آهنگا رو بذاره. چون میترسم وب لاگم فیلتر بشه اسم خواننده ها رو نمیارم. خودتون حدس بزنید .چشمک

خوب دیگه بسه . ایشالا بقیه ارتقاات و پیشرفتاتها و چیز بلد شدنات باشه واسه یه موقع دیگه.


 
 
 
نویسنده : بابا - ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳٩۱
 

سال نویی رو با سرما خوردگی شروع کردیم و سرفه. خدا آخرشو به خیر کنه . یه سفرکی رفتیمو یه هوایی عوض کردیمو یه سری آدم بی گناه رو دق دادیم و بابایی و مامانی رو حرص دادیمو خودمون حال دنیا رو کردیم. از ترقه زدن با عمو پتی تا شن بازی کنار دریا با ابزار بابایی . نارنج چیدیمو رقص آتش کردیمو کلی قایم موشک بازیو .... .


 
 
سال نو مبارک
نویسنده : بابا - ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠
 

 

 

سال نو مبارک


 
 
سپندارمذگان
نویسنده : بابا - ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠
 

سلام

دوباره بهمن شدو والنتین و سپندارمذگان. اول به بانوانگان و زیبارویان و خوشتیپا سپندارمذگانو تبریک بگم. بعدشم به اونایی که احساس میکنن خیلی روشنفکرنو خیلی با کلاسن که آویزون والنتینن میگم که خاک بر سرتون. نیشخند دست از این ادا و اصول ور دارید . آدم بشید. غرب زده های بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــوقه بی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوقه بـــــــــــــــــــــــــــــوق.


 
 
صعود
نویسنده : بابا - ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠
 

سلام

ما در ادامه پیشرفتهای شگرفمون به بالاترین نقطه تهران صعودیدیم . والا نفهیمیدیم مردم واسه چی میرن اونجا و کلی تو صف آسانسور علافن، بعدش میرن اون بالا یا مثل بید از سرما میلزن یا اینکه مثل آدمایی که خیلی چیز میفهمن!!! به حرفای لیدر درباره آثار هنری زیر قله برج گوش میدن و البت هیچیم نمی فهمن. والا نفهمیدیم. کلیهم تلاشیدیم، بفهمیم ، قدمون به هیچی نرسید که ببینیم و بفهمیم. اینه که موضوع رو به فهم بیننده واگذاریدیم. بعدشم ترجیح دادیم بشینیم از رو دستگاهمون کارتونمونو ببینیم و بی خیال سیاحت شیم.

 




 
 
سرگرمی جدید
نویسنده : بابا - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠
 

 

سلام

ما چند وقته یه سرگرمی فرهنگی جدید پیدا کردیم که مثل همیشه ارتباط مستقیمی با ماشین داره و اون هم نوشتن پلاک ماشیناست . تا الان هم تقریبا هر ماشینی تو خیابون دیدم پلاکشو تو دفترام ثبت کردم . فکر کنم استان تهران تموم شده . کم کم میرم سراغ پلاک استانهای دیگه. همه حروفو هم یاد گرفتیم .

 


 
 
تولدت مبارک
نویسنده : بابا - ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠
 

 

بابا جوم ممد که چند وقته نیستی و منم دیگه قبول کردم که دیگه نمیای :

تولدت مبارک


 
 
اینجا کجاست؟
نویسنده : بابا - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠
 

سلام

یه جایی رفتیم 5 شنبه ای کلا عجیب. کلی دویدم رو سنگها . بالا هر سنگی هم یه عده صافتکی واستاده بودن یا نشسته بودن .  کلی شکلات و بیسکوییت دادن بهم آقاها و خانمها . بعدشم تا دلم خواست گل پرپر کردم روی یه سنگی که مامانی و بابایی بالا سرش واستاده بودن و یواشکی از زیر عینک گریه میکردن و مرتب به من میگفتن دلمون درد میکنه. نمیدونم این مامان بابایی چی چی میخورن اینقدر تازگیها دل درد میگیرن . کلهم عجیب بود . کجا بود حالا اونجا خدا میدونه . میدونم که باید بزرگتر بشم تا بفهمم.


 
 
استخر
نویسنده : بابا - ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠
 

بالاخره بابایی کارت استرخ ما رو گرفت . از بس که ما با امیر محمد تو مهد قرار اسخر و ناهار بعدشو برای خوردن پیتزا گذاشتیم و بابایی ما رو ضایع کرد و ما رو نبرد که حد نداره . آخرشم به زبون اومدیمو بلبل زبونیمون به دادمون رسید و بابایی واسمون کارت استرخ گرفت . ای ول. جمعه با رفقام استرخ قرار دارم. از همه بانوانگان و آقایانگان دعوت می شود بیان .


 
 
من و تنکولوژی
نویسنده : بابا - ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ دی ۱۳٩٠
 

سلام

من همه دوستانی رو که در زمینه Angry Bird کلهم تخصصن رو به مبارزه می طلبم . عمرا نتونن تندتر از من این بازی رو تموم کنن. همه نسخه ها شوهم به لطف وجود بابایی ( مسئول تدارکات انروید و وابستگان) دارم .

حتی در جشن تولد هم که همه سرگرم شیلنگ تخته انداختنن من در حال مبارزه ام. البت از شما که چیزی پنهون نیست . این تنها راه حل استعماری و نامردیه که بابایی و مامانی میتونن منو برای چند دقیقه کنترل کرده و باسن منو با صندلی آشتی بدن. 


 
 
← صفحه بعد