نویسنده :
بابا - ساعت ۱:٢٦ ب.ظ روز شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠
بابا جوم ممد که چند وقته نیستی و منم دیگه قبول کردم که دیگه نمیای :
تولدت مبارک
نویسنده :
بابا - ساعت ۱٢:٢٧ ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠
سلام
یه جایی رفتیم 5 شنبه ای کلا عجیب. کلی دویدم رو سنگها . بالا هر سنگی هم یه عده صافتکی واستاده بودن یا نشسته بودن . کلی شکلات و بیسکوییت دادن بهم آقاها و خانمها . بعدشم تا دلم خواست گل پرپر کردم روی یه سنگی که مامانی و بابایی بالا سرش واستاده بودن و یواشکی از زیر عینک گریه میکردن و مرتب به من میگفتن دلمون درد میکنه. نمیدونم این مامان بابایی چی چی میخورن اینقدر تازگیها دل درد میگیرن . کلهم عجیب بود . کجا بود حالا اونجا خدا میدونه . میدونم که باید بزرگتر بشم تا بفهمم.

نویسنده :
بابا - ساعت ٢:٢٥ ب.ظ روز سهشنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠
بالاخره بابایی کارت استرخ ما رو گرفت . از بس که ما با امیر محمد تو مهد قرار اسخر و ناهار بعدشو برای خوردن پیتزا گذاشتیم و بابایی ما رو ضایع کرد و ما رو نبرد که حد نداره . آخرشم به زبون اومدیمو بلبل زبونیمون به دادمون رسید و بابایی واسمون کارت استرخ گرفت . ای ول. جمعه با رفقام استرخ قرار دارم. از همه بانوانگان و آقایانگان دعوت می شود بیان .
نویسنده :
بابا - ساعت ٩:٥٧ ب.ظ روز جمعه ٢ دی ۱۳٩٠
سلام
من همه دوستانی رو که در زمینه Angry Bird کلهم تخصصن رو به مبارزه می طلبم . عمرا نتونن تندتر از من این بازی رو تموم کنن. همه نسخه ها شوهم به لطف وجود بابایی ( مسئول تدارکات انروید و وابستگان) دارم .
حتی در جشن تولد هم که همه سرگرم شیلنگ تخته انداختنن من در حال مبارزه ام. البت از شما که چیزی پنهون نیست . این تنها راه حل استعماری و نامردیه که بابایی و مامانی میتونن منو برای چند دقیقه کنترل کرده و باسن منو با صندلی آشتی بدن.

نویسنده :
بابا - ساعت ۱٢:٤٢ ب.ظ روز جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠
سلام
بعد از یک سفر نسبتا طولانی دستاوردهای سفر در کسب پایین ترین تا بالاترین جایگاهها به شرح عکوس ( جمع مکسر عکس) زیر :


نویسنده :
بابا - ساعت ۱۱:٤٥ ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠
سلام
رفتیم برف بازی . جاتون خالی . تو این 4 سال و اندی عمر پر برکت ما همچین برف مشتی ندیده بودیم . اوایل که کوچولو بودیم ، نمیشد بریم برف بازی. بعدشم اصلا برف درست درمون نمیومد . اینه که این دفعه با کمترین امکانات زدیم به دل برف . اونم با دستکشهای مامانی . چون اصلا قرار نبود بریم تفریحات سالمه . اینه که دستکش مامانی رو قرض گرفتیمو ............... جاتون خالی.

نویسنده :
بابا - ساعت ٩:۳٠ ق.ظ روز سهشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠
سلام
دیروز عید بود و تعطیلی. وقت کردیم یه ذره به وبلاگمون برسیم . اینه که یه نقاشی کشیدیم و اسمشو گذاشتیم "قربان" . البت باید توضیح بدم بر اساس پرسوجوهای مستمر بابایی در طول حدود 2 ساعت و با در اختیار گرفتن کامپیوتر بابایی به عنوان باج ، ما راضی شدیم و توضیحاتی در خصوص این اثر هنری به بابایی دادیم که خلاصش اینه که اون گوسفند اسمش ببعیه و اون آقاهه اسمش قربان ! (خوب چکار کنم . تو مهد یادمون دادن . منم همینو از موضوع گرفتم . من چه میدونم این قربان کیه که بابتش عید می گیرن. والا!)

نویسنده :
بابا - ساعت ۱٠:٢٥ ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٠
گوشه عزلت گزین
کیک تولد بخور
کسی تو را نبیند
کیک با انگشت بخور
خامه بزن بر بدن
اونو با انگشت بخور
مامان پگی خبر دار
وسواس و حرص رو بخور

نویسنده :
بابا - ساعت ۱:٥٩ ب.ظ روز شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠
سلام
مسافرت کوتاه مدتی رفتیم . یه سر هم زدیم به زمین فوتبال تا پیشرفتای توپه توپیمونو بسنجیم .
نه اینکه هوا آفتابش گرم بود و خودش خونک ، اینه که واسه اینکه بتونم موقع عکس گرفتن تو زمین چمن چشممو باز کنم و آفتاب چشممو نزنه ، رفتم زیر سایه بابایی
.

بعد هم از خودم ناز در وکردم و با کلیه اکسسسوریهام عکس یادقاری گرفتم .

نویسنده :
بابا - ساعت ٢:۳۳ ب.ظ روز جمعه ٢۸ امرداد ۱۳٩٠
سلام
رفته بودم پارک ارم . تنها عسکی که بابایی تونست شیکار کنه که من یه ذذذذذذره سر سوزن توش معلوم بودم این عسکه . از بس که من وجه وجه کردم نتونست عکس صاف و به درد بخور بگیره . اینم تازه از راه دوره .

جنگ ماشینهای کوبنده . من مثل گلادیاتور افتادم به جون نی نی های دیگه . البت بعد از اینکه تونستم فرمونو کنترل کنم دور خودم نگردم .
← صفحه بعد