سفر

سلام

آخر عیدی ما با نانا و جوم و عمو کو رفتیم سفر. البته من در کل سفر نفهمیدم که این سفر کجاست. همش می گفتن داریم میریم سفر. به یزد رسیدیم ولی به سفر نرسیدیم!!!

البته اونجایی که بهش می گفتن یزد جای باحالی بود . فکر کنم محل تولید سنگفرش و آسفالت بود . چون بابایی  همش می گفت : "ما تو این ٣ روز فقط آسفالت دیدیم و سنگفرش. از بس که فقط دنبال بامداد دویدیم فقط چشممون رو زمین رو مید نه جای دیگه رو " زبان . خوب اینم از برکات ماست دیگه. به جاش ما کلی صفا کردیم. دو تا دوست هم پیدا کردم . محمد سینا و محمد جواد . جای همه خالی.

ما در آتشکده . بیچاره بابایی حسرت اینجا رو داشت. ولی فقط بازدید از پله هاش نصیبش شد.

ما در کاروانسرای میبد

ما و دوستام در باغ مشیرالممالک یزد. کلی حال کردیم با هم.

/ 1 نظر / 24 بازدید
خاله liliyan

سلام پسر گله.....بالاخره این پدرت ، یه مطلب قابل توجه تو این بلاگ نوشت!!!![چشمک] ولی من از یه چیز در تعجبم که بابات چطور تونسته برای رفتن به یزد براتون ویزا بگیره اونم از نوع شینگن که شما بتونید ایالت میبد و اردکان و... را هم ببینید...[نیشخند]خوش باشی[گل]